نمیدانم منتظر چهام. موزیک عصبیام میکند. حضور عصبیام میکند. خلوت ناممکن است. سکوت محال است. حتی مجال خیره شدن به روبرو نیست. دیواری نیست. کسی میگذرد. کسی میپرسد. کسی بیپرسش میگوید. صدای هاشور زدن بر کاغذ پوستی کلافهام میکند. آدمهای ذهنم، کلمات شان، بیآرامیشان کلافهام میکنند. خوب میدانم که این بازی جدید مشغول شدن، سرگرم شدن دیر نمیپاید و همان عصبیت آزارنده بازمیگردد.
کابوسهای گذشته دارند به یادم میآیند. کابوسهایی که پیش از این تنها از وجودشان مطمئن بودم. هر صبح که با خستگیای افزونتر از شبی که به خواب رفته بودم، با نگاهی مات که توان دیدن ندارد، با آشفتگی نظم ناپذیر ذهن برمیخاستم، از وجودشان مطمئن بودم، بی آن که به یادشان بیاورم، بی آن که به یادم بیایند.
دردی با من است که حضور تن را یادآور می شود. همه چیز انگار، سرِ انکار بدیهیت دارد. ملال هم آیا چرخه و ریتمی دارد که از نو بازآفریده میشود، تکرار میشود؟ همه چیز، همیشه، با این پرسش آغاز میشود: چرا من اینجا هستم؟ و باز میفهمی نسبتت را با زمان و مکان و آدمها و خودت گم کردهای. اما حالا شاید، تفاوتی با همیشه هست: آگاهی به این که تلاشت برای فهم آن چه نیست، آن چه هست، تنها تو را دوباره به آغاز این چرخه میبرد.
آویختن به دلخوشیهای کوچک نیز معنایی ندارد دیگر. دلخوشیهای کوچک بدل شدهاند به ضرورتی برای حیات، تعهداتی برای شغل، مسئولیتهایی از جنس همهی آن چه دلسردی بود و دلزدگی. با قراردادنشان در نظامی پیش ساخته، نظامی که نه فقط در ساختنش، که حتی در پیش بردنش نقشی ندارم، از معنا تهیشان کردهام. شاید هنوز واقعاً نپذیرفتهام که تقلا برای رهایی از این تارهای متصلب تنیده شده به سالیان بیهوده است و شاید باید فکری بکنم به حال آن دلخوشیهای کوچک از دست رفته. شاید باید کوچک تر شوند از پیش تا بمانند و تهی نشوند از معنای نظم گریزشان.
شاید باید بپذیرانم به خودم که آغازیدن جمله ای، بی "شاید"، به جایی برنمی خورد و مرا بیش از این به آن نظم تهی کننده نزدیک نمی کند.
"باید" راهی بیابم برای خلوت در حضور این همه نور و صدا و حجم و حرکت.