تبليغاتX
مونولوگ در ساعت سه بامداد
 

دومین دوره ی جشنواره ی سینما ـ حقیقت هم تمام شد. به نظر می رسید مستند بازها را راضی کرده باشد، به ویژه بخش های جنبی اش مثل آمریکا پس از آمریکا، سینمای مستند لهستان ( که لذتش برای من، دیدن فیلم های عالی کیسلووسکی در روز آخر بود)، مرور آثار لیکاک و لث و... و  بگذارید همین جا از حسرت و اندوه از دست دادن مارادونای کاستاریکا  هم بگویم در آن سالن لبریز که حتا از روی پله های روبروی در ورودی هم نمی شد سرک کشید و  صحنه هایی از فیلم را همراه با آن شور مواج! در جمعیت دید.( یادداشت امیر قادری را به "بهانه" ی فرصت تماشای مارادونا، همراه همه ی آن جوان های یلخی، در سالن سه سینما فلسطین بخوانید، البته اگر در جریان حواشی ناخوشایند و جوابیه ها و عصبیت ها هستید!)

بخش سینمای ملی اما برای من شگفت انگیز بود؛ ۵۰ فیلم کوتاه و ۱۰ فیلم بلند (از احمقانه بودن تقسیم بندی این چنین و مبهم بودن معیار زمانی فیلم بلند و کوتاه می گذرم) در این بخش "به رقابت پرداختند"  که چرایی انتخاب و چگونگی سئانس بندی شان هنوز، و احتمالن همیشه، بر من مکتوم است! پیروز کلانتری ( که فیلمش ـ خیابان های ناتمام ـ از نوادر فیلم های خوب این دوره بود) مطلبی در این باره نوشته است که می توانید اینجا بخوانید.

اما این ها که مهم نیستند، اگر بدانید  در مراسم  اهدای تندیس افتخاری به ریچارد لیکاک چه روی داد: پیرمرد به دشواری روی سن می آید و با احساسات به غلیان آمده، خوشحالی اش را از حضور در ایران اعلام و سپاسگزاری می کند. من اما تا چند دقیقه نمی توانم بر بهت و حیرتم غلبه کنم وقتی می شنوم که برگزارکنندگان خلاق جشنواره، افزون بر تندیس، چه یادگاری/ هدیه/سوغاتی برای لیکاک " تمهید کرده اند " : سه سکه ی بهار آزادی!

من بی جهت مبهوتم یا واقعن در این ماجرا، درجه ای از شگفت آوری قابل احراز است؟

 

نوشته شده توسط در بیست و نهم مهر 1387 |
 

               

             

              "چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد."  

 

نوشته شده توسط در شانزدهم مهر 1387