به بهانه ی اسفند که برهنه می کند من را با من و خواهش و هراس مرگ را دارد در خود، توأمان و بهاری که هنوز، هنوز، هنوز، خوشایند است...:

لقاح
صف بلند بید سرخ
و پرده های سر به هوا
که در نسیم لرزان تابیده اند.
دو خط شوق موازی
که پیچ و تاب برمی دارند
و خواهشی که به باد دل بسته است.
"محمد مختاری - سحابی خاکستری"