در پی اعتراض دوستان مبنی بر سنگینی جو وبلاگ و ثقالت متون،جهت تلطیف فضا ونیز روحیه ی دوستان خسته تقدیم می گردد؛
دو دیالوگ هندی ارژینال:
پدر جنایتکار:تو نمی تونی منو بکشی،من پدرتم.
پسرپدر جنایتکار:نه،خون سیاه تو با شیر سفید مادرم پاک شده!
* * *
مادر:چرا صدات گرفته پسرم؟
پسر (که در خارجه به تحصیل اشتغال دارد!):سرما خوردم.
مادر:یه کم زردچوبه بریز تو شیر داغ و بخور.
پسر:فعلا که دارم نسکافه می خورم.
مادر:نسکافه؟
پسر:تو این سرما یا باید نسکافه خورد یا پلیورای دستباف شما رو پوشید.
مادر:یعنی تو پلیور نداری؟
پسر:پلیور که هزارتا دارم.ولی هیچ کدومش گرمای آغوش مادرو نداره!
نوشته شده توسط در چهارم خرداد 1385 |
درباره وبلاگ
Sylvia Plath - Monologue At 3 AM
Better that every fiber crack and fury make head, blood drenching vivid couch, carpet, floor and the snake-figured almanac vouching you are a million green counties from here,
than to sit mute, twitching so under prickling stars, with stare, with curse blackening the time goodbyes were said, trains let go, and I, great magnanimous fool, thus wrenched from my one kingdom.