تبليغاتX
مونولوگ در ساعت سه بامداد -
 
               

 

نمی­دانم منتظر چه­ام. موزیک عصبی­ام می­کند. حضور عصبی­ام می­کند. خلوت ناممکن است. سکوت محال است. حتی مجال خیره شدن به روبرو نیست. دیواری نیست. کسی می­گذرد. کسی می­پرسد. کسی بی­پرسش می­گوید. صدای هاشور زدن بر کاغذ پوستی کلافه­ام می­کند. آدم­های ذهنم، کلمات شان، بی­آرامی­شان کلافه­ام می­کنند. خوب می­دانم که این بازی جدید مشغول شدن، سرگرم شدن دیر نمی­پاید و همان عصبیت آزارنده بازمی­گردد.

کابوس­های گذشته دارند به یادم می­آیند. کابوس­هایی که پیش از این تنها از وجودشان مطمئن بودم. هر صبح که با خستگی­ای افزون­تر از شبی که به خواب رفته بودم، با نگاهی مات که توان دیدن ندارد، با آشفتگی نظم ناپذیر ذهن بر­می­خاستم، از وجودشان مطمئن بودم، بی آن که به یادشان بیاورم، بی آن که به یادم بیایند.

دردی با من است که حضور تن را یادآور می شود. همه چیز انگار، سرِ انکار بدیهیت دارد. ملال هم آیا چرخه و ریتمی دارد که از نو بازآفریده می­شود، تکرار می­شود؟ همه چیز، همیشه، با این پرسش آغاز می­شود: چرا من اینجا هستم؟ و باز می­فهمی نسبتت را با زمان و مکان و آدم­ها و خودت گم کرده­ای. اما حالا شاید، تفاوتی با همیشه هست: آگاهی به این که تلاشت برای فهم آن چه نیست، آن چه هست، تنها تو را دوباره به آغاز این چرخه می­برد.

آویختن به دلخوشی­های کوچک نیز معنایی ندارد دیگر. دلخوشی­های کوچک بدل شده­اند به ضرورتی برای حیات، تعهداتی برای شغل، مسئولیت­هایی از جنس همه­ی آن چه دلسردی بود و دلزدگی. با قراردادن­شان در نظامی پیش ساخته، نظامی که نه فقط در ساختنش، که حتی در پیش بردنش نقشی ندارم، از معنا تهی­شان کرده­ام. شاید هنوز واقعاً نپذیرفته­ام که تقلا برای رهایی از این تارهای متصلب تنیده شده به سالیان بیهوده است و شاید باید فکری بکنم به حال آن دلخوشی­های کوچک از دست رفته. شاید باید کوچک تر شوند از پیش تا بمانند و تهی نشوند از معنای نظم گریزشان.

شاید باید بپذیرانم به خودم که آغازیدن جمله ای، بی "شاید"، به جایی برنمی خورد و مرا بیش از این به آن نظم تهی کننده نزدیک نمی کند.

"باید" راهی بیابم برای خلوت در حضور این همه نور و صدا و حجم و حرکت.

 

نوشته شده توسط در بیست و دوم فروردین 1388 |